اسفند
حالم خوب است. حالم خوب است. اصلا اصلا اصلا حالم همین الان خوب است. من اداره ام. در ساعت اضافه کار. برای همین رفته ام لیوانم را از آب جوش و نسکافه پر کرده ام. متن ترجمه ی تو را دریافت کرده ام. اما هنوز یک خط اش را نخوانده ام. ساعت عصر روز چهار شنبه چهارم اسفند 89 است. بیرون از ساختمان هوا بهاری شده. بیش از اندازه روشن. آبی. پر انرژی. پر ابر. بارور. من از جلسه ای در ساختمان دیگر بانک به اتاق کارم بر گشته ام. جلسه ای راه گشا برای پروژه نرم افزاری داشتیم. زمان انجام را کوتاه کردیم. خبر خوبی بود. . من می خندم. یکی اش اینکه دارم برای تو می نویسم. یعنی من همین الساعه همه ی خبر های بد ، روز های سخت ، دروغ ، مرگ ، زندان ، سانسور ، خفقان و اعتراض ، فیلترینگ ، ... را فراموش کرده ام.
می بینی دوست قدیمی من ، که چطور ابرهای سیاه دور و اطرافم را کنار زده ام. رفته ام به حس ناب و اصیل روز هایی که برایت بی وقفه می نوشتم. نوشتن خودش آمد. یک دفعه آمد. رفت سراغ فولدر آهنگ های دوست داشتنی. دگمه ی پلی را زد و شروع کرد به احضار کلمه.
من خواب تو را دیدم. چند شب پیش. خیلی خواب آدم ها را نمی بینم. اما شما بودید. خود خودتان. یک گوشه ای از چهار گو شه ی خوابم راه می رفتید. بی حرف . نگاه می کردید. عینکی را برده بودید روی سرتان. آفتابی نبود اما طبی هم نبود. بیشتر ازاین به خاطرم نمانده. از تمام خانه ای که در خواب دیدم ،تراس یادم مانده. هوای آزاد بود و بلندی . همین جا بود. ایران. اما نکبت نبود. غربت نبود. وطن بود. هم برای تو هم برای من . هم برای همه آنهایی که از خوابم فراموش کرد هام. بلوز تن تان سیاه بود. نه البته سیاه بد. فقط در فقدان رنگ ، سیاه شده بود. گفتم حرف نمی زدید. اما چشم هایتان مال سال 75 بود. احتمالا انرژی همین خواب در جانم علت حال خوبم و نوشتن همین الانم باشد. واقعیت اینست که ناخوشی " امروز ها " حتی به خوشی "دیروز هایم " هم لطمه می زند. بعد از آن شلوغ بی فایده از آدم و آدم و آدم ، دوباره در خلوت امن و دلگیر درونم پیله کرده ام. بعد از آن سر از لاک در آوردن های بی تجربه ، دوباره به زیر چتر خودم پناه گرفته ام. من تنهایم. بی اندازه تنهایم. هیچ هیچ هیچ آدمی در اطرافم نیست. هیچکس را نمی بینم. به یاد نمی آورم. با کسی زندگی نمی کنم. ساعت ها و ثانیه های حال ام بیشتر یا گذشته صرف می شود تا آینده. وقتی با کسی حرف می زنم یا با داده های ذهنی قبلی ام ریجکت می شود و یا با پیش بینی آینده ام عبس. آدمی که وقت و بی وقت حالم را می پرسید ، مهربان ، مهم ، عالی ، بعد از نوشتن متن هایش بی قرار خواندن برای من اش می شد را از خودم رنجاندم. مثل مادری بی رحم از شیر گرفتم اش. نفهمید چرا. نتوانستم چرایی اش را توضیح بدهم. یکی دیگر هم همینطور. با او قدم می زدم. به دیدن موزه و فیلم و درخت و آب می رفتم. عادت ام داده بود از یک بشقاب غذا بخوریم. از یک چتر موقع باران استفاده کنیم و برای رد شدن از روی جوی های پهن دنبال پل نگردیم. خیلی یادم داده بود که حرف های دو نفره را دوست داشته باشم و خلوت بی رهگذر راههای پیچ در پیچ گذر گاه ها را. او هم دیگر نیست. دوست داشتن اش هست. بویش و سلام اش و احوال پرسی اش . اما دیگر نیست. مثل دیروز که نبود و فردا که هیچکس نیست. خیلی های دیگر هم نیستند. جاهایشان گودال باقی مانده. برای همین خالی خالی شده ام. فرو رفته ، آسیب دیده.
ببخش که دارم طوری می نویسم که گیج شوی. این نوع نوشتن از سر عمد است. قصد اعتراف ندارم. گناه را اعتراف می کنند. اما زندگی من گنجشک است. من فقط روی شاخه ها از سرمستی گفته ام جیک جیک. ساده . موزون . بچگانه. بی تفسیر.
به آدم های زیادی گفته ام نه. یک فوج دوست بالقوه را ریخته ام در زباله دان ترس. آقای ن خوب ، من نتوانستم بر ترس هایم غلبه کنم. فقط چند قدم جلو آمدم. اما لبه ی پرتگاه تیز تر شد و احتمال سقوط قطعی تر.
نتوانستم قوی باشم. از بس بیخودی قوی بوده ام. نخواستم زمین بیفتم تا این بار درست بایستم. من همینطور کج تا آسمان سبز شده ام. میوه هایم در دسترس نیست. برای همین کال یا رسیده چه فرق می کند. دوست های من کلاغ ها و برف باقی مانده اند. از بس فردا را می بینم از امروز دست کشیده ام. تعمدا نخواستم با هیچ جمعی همکلام شوم. در هر کسی شباهتی به خودم دیدم اما تفاوت عذابم می دهد. نوشتن و عادت و کلام خیلی ها را دوست داشتم. می توانستم در جمع آنها شاد باشم. بخندم .فراموش کنم . عادی شوم. اما برای اولین قدم به یک پیش نیاز مهم احتیاج بود. به مغناطیسی که آهن ام را جذب کند.
بگذریم.
بی راه دارم می نویسم. اما هنوز تا این خط حالم خوب است. نمی دانم تا چند دقیقه ی دیگر چه می شود. مهم هم نیست. تو مخاطب لحظه های جان دار من هستی. آدم دوازده سالگی ام. کالبد قرضی روح سعید دوست داشتنی ام. آن نگاه مهربان و عمیق مرد سال هفتاد و پنج ام. همان یک لحظه نگاه به آخر خیابانی که باغ پرندگان اصفهان را اشاره می کرد. و همانطور که خودت هم یادت هست خواننده کتابی که انگشتش را لای صفخات کتاب گیر انداخته بود. در درگاه آشپزخانه ای سال 84.
این روز ها که خیلی بد تر از 84 است ، خیلی نیاز داشتم کسی حواسم را از اطرافم پرت کند . از خبر بکشاندم به قصه. از سیاست بکشاندم به خنثی. به کسی که محبوب ام احضار کند تا این زن ام دست از روز مره گی بردارد. تو امتحان خودت را برای این نقش پس داده بودی. نوشتن را به یادم آورده بودی. هر چند دیواری بودی که گل هایم را بی محاسبه ی امتیازپاس می دادی اما بازی را بلد تر بودی. وقتی برایت می نوشتم نمی ترسیدم. از تو نه اما از خودم چرا. اما در مورد دیگران قضیه برعکس بود. ته مزه ی تمام آدم ها برای من حقیقتی تلخ است. چون می شناسمشان. بیش از حد می شناسمشان.
خیلی حرف زدم ؟ دیر شده. باید بروم خانه. نوشتن را همینطور نیمه تمام رها می کنم. انگار که روبرویت نشسته باشم . بریده بریده و جویده با تو حرف بزنم. قول بدهم ترجمه ات را دقیق بخوانم. تو میزبان باشی و من میهمان. نوشیدنی که برایم آورده ای را نیم خورده توی لیوان رها کنم . از دنیان امن و آرام تو بلند شوم. پالتو یم را به تن کنم بگویم خداحافظ.
