تبليغاتX
حصیر

حصیر

کرسی یه تمام زمستان هایم یک گوشه بود ، آتشی در سه گوش می سوخت

اسفند

 

 

    حالم خوب است. حالم خوب است. اصلا اصلا اصلا حالم همین الان خوب است. من اداره ام. در ساعت اضافه کار. برای همین رفته ام لیوانم را از آب جوش و نسکافه پر کرده ام. متن ترجمه ی تو را دریافت کرده ام. اما هنوز یک خط اش را نخوانده ام. ساعت عصر روز چهار شنبه چهارم اسفند 89 است. بیرون از ساختمان هوا بهاری شده. بیش از اندازه روشن. آبی. پر انرژی. پر ابر. بارور.  من از جلسه ای در ساختمان دیگر بانک به اتاق کارم بر گشته ام. جلسه ای راه گشا برای پروژه نرم افزاری داشتیم. زمان انجام را کوتاه کردیم. خبر خوبی بود. . من می خندم. یکی اش اینکه  دارم برای تو می نویسم. یعنی من همین الساعه همه ی خبر های بد ، روز های سخت ، دروغ ، مرگ ، زندان ، سانسور ، خفقان و اعتراض ، فیلترینگ ، ... را فراموش کرده ام.

می بینی دوست قدیمی من ، که چطور ابرهای سیاه دور و اطرافم را کنار زده ام. رفته ام به حس ناب و اصیل روز هایی که برایت بی وقفه می نوشتم. نوشتن خودش آمد. یک دفعه آمد. رفت سراغ فولدر آهنگ های دوست داشتنی. دگمه ی پلی را زد و شروع کرد به احضار کلمه.

    من خواب تو را دیدم. چند شب پیش. خیلی خواب آدم ها را نمی بینم. اما شما بودید. خود خودتان. یک گوشه ای از چهار گو شه ی خوابم راه می رفتید. بی حرف . نگاه می کردید. عینکی را برده بودید روی سرتان. آفتابی نبود اما طبی هم نبود.  بیشتر ازاین به خاطرم نمانده. از تمام خانه ای که در خواب  دیدم ،تراس یادم مانده. هوای آزاد بود و بلندی . همین جا بود. ایران. اما نکبت نبود. غربت نبود. وطن بود. هم برای تو  هم برای من . هم برای همه آنهایی که از خوابم فراموش کرد هام. بلوز تن تان سیاه بود. نه البته سیاه بد. فقط در فقدان رنگ ، سیاه شده بود. گفتم حرف نمی زدید. اما چشم هایتان مال سال 75 بود. احتمالا  انرژی همین خواب در جانم علت حال خوبم و نوشتن همین الانم باشد. واقعیت اینست که ناخوشی " امروز ها " حتی به خوشی "دیروز هایم " هم  لطمه می زند.  بعد از آن شلوغ بی فایده از آدم و آدم و آدم ،  دوباره در خلوت امن و دلگیر درونم پیله کرده ام. بعد از آن سر از لاک در آوردن های بی تجربه ، دوباره به زیر چتر خودم پناه گرفته ام. من تنهایم. بی اندازه تنهایم. هیچ هیچ هیچ آدمی در اطرافم نیست. هیچکس را نمی بینم. به یاد نمی آورم. با کسی زندگی نمی کنم. ساعت ها و ثانیه های حال ام بیشتر یا گذشته صرف می شود تا آینده.  وقتی با کسی حرف می زنم یا با داده های ذهنی قبلی ام ریجکت می شود و یا با پیش بینی آینده ام عبس. آدمی که وقت و بی وقت حالم را می پرسید ، مهربان ، مهم ، عالی ، بعد از نوشتن متن هایش بی قرار خواندن برای من اش می شد را از خودم رنجاندم. مثل مادری بی رحم از شیر گرفتم اش. نفهمید چرا. نتوانستم چرایی اش را توضیح بدهم. یکی دیگر هم همینطور. با او قدم می زدم. به دیدن موزه  و فیلم و درخت و آب می رفتم.  عادت ام داده بود از یک بشقاب غذا بخوریم. از یک چتر موقع باران استفاده کنیم و برای رد شدن از روی جوی های پهن دنبال پل نگردیم.  خیلی یادم داده بود که حرف های دو نفره را دوست داشته باشم و خلوت  بی رهگذر راههای پیچ در پیچ  گذر گاه ها را. او هم دیگر نیست. دوست داشتن اش هست.  بویش و سلام اش و احوال پرسی اش . اما دیگر نیست.  مثل دیروز که نبود و فردا که هیچکس نیست. خیلی های دیگر هم نیستند. جاهایشان گودال باقی مانده. برای همین خالی خالی شده ام. فرو رفته ، آسیب دیده.

   ببخش که دارم طوری می نویسم که گیج شوی. این نوع نوشتن از سر عمد است.  قصد اعتراف ندارم.  گناه را اعتراف می کنند. اما زندگی من  گنجشک است.  من فقط روی شاخه ها از سرمستی گفته ام جیک جیک.  ساده . موزون . بچگانه.  بی تفسیر.

   به آدم های زیادی گفته ام نه. یک فوج دوست بالقوه را ریخته ام در زباله دان ترس. آقای ن خوب ، من نتوانستم بر ترس هایم غلبه کنم. فقط چند قدم جلو آمدم. اما لبه ی پرتگاه تیز تر شد و احتمال سقوط قطعی تر.

نتوانستم قوی باشم.  از بس بیخودی قوی بوده ام. نخواستم زمین بیفتم تا این بار درست بایستم. من همینطور کج تا آسمان سبز شده ام. میوه هایم در دسترس نیست. برای همین کال یا رسیده چه فرق می کند. دوست های من کلاغ ها و برف باقی مانده اند.  از بس فردا را می بینم از امروز دست کشیده ام.   تعمدا نخواستم با هیچ جمعی همکلام شوم. در هر کسی شباهتی به خودم دیدم اما تفاوت  عذابم می دهد. نوشتن و عادت و کلام خیلی ها را دوست داشتم. می توانستم در جمع آنها شاد باشم. بخندم .فراموش کنم . عادی شوم. اما برای اولین قدم به یک پیش نیاز مهم احتیاج بود.  به مغناطیسی که آهن ام را جذب کند.

بگذریم.

   بی راه دارم می نویسم. اما هنوز تا این خط حالم خوب است.  نمی دانم تا چند دقیقه ی دیگر چه می شود. مهم هم نیست. تو مخاطب لحظه های جان دار من هستی. آدم دوازده سالگی ام. کالبد قرضی روح سعید دوست داشتنی ام. آن نگاه مهربان و عمیق مرد سال  هفتاد و پنج ام. همان یک لحظه نگاه به آخر  خیابانی  که باغ پرندگان اصفهان را اشاره می کرد. و همانطور که خودت هم یادت هست خواننده کتابی که انگشتش را لای صفخات کتاب گیر انداخته بود.  در درگاه آشپزخانه ای  سال 84.

   این روز ها که خیلی بد تر از 84 است ، خیلی نیاز داشتم کسی حواسم را از اطرافم پرت کند . از خبر بکشاندم به قصه. از سیاست بکشاندم به خنثی. به کسی که محبوب ام احضار کند تا  این زن ام  دست از روز مره گی بردارد. تو امتحان خودت را برای این نقش پس داده بودی.  نوشتن را به یادم آورده بودی. هر چند دیواری بودی که گل هایم را بی محاسبه ی امتیازپاس می دادی  اما بازی را بلد تر بودی.  وقتی برایت می نوشتم نمی ترسیدم. از تو نه اما از خودم چرا. اما در مورد دیگران قضیه برعکس بود. ته مزه ی تمام آدم ها برای من حقیقتی تلخ است. چون می شناسمشان. بیش از حد می شناسمشان.

خیلی حرف زدم  ؟ دیر شده. باید بروم خانه. نوشتن را همینطور نیمه تمام رها می کنم. انگار که روبرویت نشسته باشم . بریده بریده و جویده با تو حرف بزنم. قول بدهم ترجمه ات را دقیق بخوانم. تو میزبان باشی و من میهمان. نوشیدنی که برایم آورده ای را نیم خورده توی لیوان رها کنم .  از دنیان امن و آرام تو بلند شوم. پالتو یم را به تن  کنم بگویم خداحافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 18:18  توسط محبوب  | 

شماره ندارد

    جواب اش را که می خوانم سرم رامی دزدم. از شرمنده گی یا بی تفاوتی یا ترس یا تهوع ؟ نمیدانم.

"

سلام محبوب.

از اینکه برایم نوشتی، دوباره و بلند نوشتی و خوب نوشتی و زیبا و مثل  خودت نوشتی، خوشحالم کردی.

با خود اندیشیدم که مبادا ننویسد و مرا در سردی رها کند و آنگاه چه کنم و نوشتی و گرم شدم.

من همیشه مطالبت را خواندم در سکوت و میدانستم که چه می نویسی و سکوت کردم و باز هم در سکوت خواندم و رگه های نامه هایت را در آنها می دیدم و باز هم سکوت کردم  و سکوت من بی تفاوتی نبود و همیشه به آنها فکر میکردم اما در سکوت.

دلم گرفته بود که مستقیما نمینویسی و گفتم با خودم که شاید در سکوت است و خواب و شاید روزی بیدار خواهد شد و دوباره خواهد نوشت و مرا گرم خواهد کرد و دوبره نوشتی و گرم شدم  .

من باز برایت خواهم نوشت و امیدوارم که در سردی رهایم نکنی .

آنوقتی که شل باف را سرودم و چندتا کارهای دیگرم را به تو می اندیشیدم و به نوشته هایت و تو اینجا بودی  و در سکوت.


و از اینکه برایم در مورد این کتاب تحقیق کردی ممنونم. من آنرا تمام خواهم کرد و آنرا برایت خواهم فرستاد و آنرا بخوان و نظرت را بمن بگو.

در این ترجمه، همانطور که خواهی دید از روال ترجمه های معمولی خارج شده ام ( البته تا آنجایی که من اطلاع دارم) و گفتگو هارا بصورت واقعی و خودمانی  درآورده ام. همانطور که در زندگی عادی اتفاق می افتد.


من در اوایل سال آینده به ایران خواهم آمد و به دیدنت خواهم آمد و با هم نان و سبزی خواهیم خورد و با هم حرف خواهیم زد و از همه چیز حرف خواهیم زد و در سکوت هم با هم حرف خواهیم زد.


تابستان گذشته به اروپا رفتم و دو هفته ای در سوید بودم و آن کشور هیچ چیری نداشت و تهی بود از همه چیز.

برایت خواهم نوشت."

.

      هر چه هست هجوم یک حس بد بودنش را می فهمم.  از اینکه حالم بدتر شود می ترسم. می ترسم اگر دروغ گفته باشم. فریب داده باشم. اغراق کرده باشم. آن آدم دیگرم برایش نوشته باشد.نوشته ام را دوبار می خوانم.

.

"سلام آقای خوب. می دانم عمق این شادی که از دیدن نوشته ی کوتاه ات دچارش شدم را اگر می توانستم به متر و معیار چند سال گذشته ام گز کنم ، قاطعانه می گفتم خیلی خیلی.  اما چه کنم که آن  آدم سالهای پیش ام را گم کرد ام.  خودم را خیلی.

احوالپرسی ات عزیز بود. کلمه ی سلام ات گرم است. مثل همیشه دلسوز و مهربان. می دانم اگر ایران بودید من از نعمت داشتن یک دوست خوب ، سمپات ، کسی که می داند چگونه من را بر انگیزد ، کسی که یک نگاه اش و کلمه اش قادر است دنیایم را زیبا و ماندنی کند  ،بهره مند می شدم. اما شما نیستید. دورید. آتش زیر خاکسترید. خیلی دورید. و من بیش از اندازه سردم است. نه از نوع آن سرمایی که فرضا فروغ می گوید. این سرما  نه بی پناهی است نه مظلومیت. این سرما مثل یک اسلحه ی سرد رو به خودم است. آن روز ها هر چه بیشتر از آنجایی که دارید زندگی می کنید و نفس می کشید بیشتر دانستم ، وحشتم بیشتر شد. از خودم ترسیدم که از نوشتن برای شما نمی توانستم دست بکشم. قدرت نداشتم به شما فکر نکنم. و همزمان  از فکر کردن به شما توی خودم کزمی کردم.  مثل پرنده ای که انگار هیچوقت جنگل و رهایی سرزمین آن پرنده ی دیگر  را نمی بیند، درک نمی کند احساس وحشت می کردم.  باید  قبول می کردم   اندازه ی تنگ   قفس ام و هوای خفه کننده اش را بپذیرم. و من همیشه در پذیرفتن  سکوی اول ام.

هی آقای ن دوست داشتنی ، حتما می دانی که چه بر سرمان رفت. سال 84 شروع کردم برایت نوشتن. خواستم از حس نفرتی که داشتم فرار کنم. دلم خواست از مردم ام رو بر گردانم و اشاره انگشتم را به سمت آدمی نشانه بروم که استعداد مخاطب عزیز و یگانه من بودن را دارد. اعتراف می کنم تمام آنچه نوشتم با عشق بود. احساس نابی که هرگز دوباره تجربه اش نکردم. نوشتن برای تو ساکتم می کرد. مغرور و بی نیاز. ترسو و غمگین همزمان.  منتظر و بی تاب. امیدوار و خوش بین. زن و بازی گر. بیشتر از همه تو آرامم می کردی.  مثل گربه ی مادر که در پناهش عفونت زخم چرک آلود تنم ، تیمار می شد.  می پرسی اینها همه از کجا می آمد. جوابش را نمی دانم. واقعا نمی دانم که چرا به آن سرعت در مدار جاذبه ی شما قرار گرفتم. جاذبه ای که  قادرم کرده بودی شعاع مسافت طولانی خانه ام تا خانه ات را کوتاه کنم. هر موقع دلم می خواست ساکم را می بستم و با تو خیابان های محل اقامتت سفر می کرذم.  تو خبر داری چقدر با تو کنار یک دریاچه ی آبی برای اردک ها نان ریختم.  حتما این را هم نمی دانی که هرگز با خداحافظی از خانه ات بر نمی گشتم. سرزده بر می گشتم و بی توضیح . در حال گریه تو را  ترک می کردم. شبیه همین کاری که آخر کردم.  همیشه آغاز این سفر شورانگیز بود و برگشتن اش  بی صدا و سریع.  وقتی با تو بودم همیشه  تو رانندگی می کردی و من سر تکان می دادم و می گفنم :

" هر آدمی برای دوست داشتن وطنش باید زیستن و یا حداقل سفر به  سر زمین دیگر را تجربه کند. برای بیشتر دوست داشتن درخت و آب و آسمان و کلاغ و همسایه و زبان وطن مادری ، باید دور شود . غریب شود  تا دوباره برگردد".

باورت می شود آقای خوب که تو اینقدر نزدیکم شده بودی که دلم میخواست رنگ اتاقم تا آمدن مجددت به میهمانی بهیجوجه کدر نشود. دلم میخواست پاییز زوتر بیاید و من که به تو قول داده بودم شانزده آذر را از دانشگاه تا آخر خیابان قدم برنیم زودتر بیاید.  وقتی " برای بوسه. ای د.ر بودا.پست " را می نوشتم ، در اتاق سایه روشن شیوا ، تو در مقابلم بودی. روی صندلی روبرو و داشتی ضمن خوردن چایی نگاهم می کردی.  پیاده روی های صبح را بگو. قدم به قدم اش شوق زودتر رسیدن به اداره بود. اینکه ایمیلم را باز کنم و کلمه ای جواب از طرف تو باشد. تو هیچوقت شانس این را نخواهی داشت که تقویم های آن دو سال را ببینی. همه ی روز ها را شمرده ام. کنار نوشتن های خودم زده ام  ارسال ، کنار جواب های تو زده ام دریافت.  حتی ثانیه های میان این دریافت و ارسال هم شمرده ام. نفس به نفس. برایم مهم بوده که از چهارده روز بیشتر نشود. موقع هایی که نزدیک شنبه بوده ، کلمه ها جلا دارند. امید اینکه تعطیل باشی و برایم بنویسی. از یکشنبه که می گذشت ، ترس بود و دلسردی و وهم و انتظار.

چرا اینها را می گویم؟ خوب نمی دانم. این را باید از انگشتم بپرسی که وقتی خبرش می کنم دارد برای تو می نویسد اینهمه چالاک و پر حرف می شود.

می بینی آقای دیروز ، چه راحت و بی خجالت برای تو از حس ام می نویسم.  اینکه دلم می خواهد یکبار دیگر بروم شمال . ابری و بارانی باشد . چهار روز تمام توی محوطه راه بروم و بهترین روز های عمرم را تنها با خواندن یک پاراگراف از تو بهشت کنم.

ن ، آقای ن ، تو می دانی که از سال گذشته تا حالا چه بر سر ما آمد. تو حتما می دانی که چقدر کوپن  اندوه و سیاه بختی و شرارت و مرگ برای ما نقد شد. تو خوب می دانی چون تجربه اش کرده ای. افسرده ام.  اگر یکبار دیگر به دنیا بیایم حتما آدم قوی تری خواهم شد. تمام ملک و آبادی ام را توی گونی بار خواهم کرد و می برم به خاکی که اسیرش نکرده باشند. آه آقای ن . دلم برای فردای کسانی می سوزد که قرار است جوانی شان را در این خاک به پیری سر کنند.  بگذریم.  اگر با این نوشته ها اذیت شدی ببخش.

از خودت گفته بودی.  از من درباره ترجمه ی رمان پرسیده بودی و از مارکز. قدم اول سرچ کردم. به این آدرس رسیدم.

http://bookfeed.wordpress.com/2008/10/31/post-6/

این کتاب ظاهرا ترجمه شده. از شواهد هم معلوم است که زمان نشر مربوط به قبل از انقلاب است. اما اینکه تجدید چاپ شده یا نه ، با سانسور یا بی سانسور ،  یا توسط مترجم دیگر هم ترجمه شده ، باید تحقیق بیشتری کنم. همانطور که می دانی در ایران یک کتاب ممکن است توسط چند مترجم  در زمان های متعدد یا همزمان ترجمه شود و منعی هم ندارد.  تیغ سانسور هم که این روز ها خوب می برد. و یک مترجم ایرانی حتما در ترجمه می داند از چه چیزهایی باید بگذرد و چه صحنه هایی را باید به طرز غیر محرک ترجمه کند.

 این اطلاعات اولیه من بود. اما قول می دهم  تحقیق بیشتری کنم و نتیجه را برایت بنویسم. اجالتا خدا کند حرفهایم ناامیدت نکرده باشد و دست از ترجمه بقیه کتاب برنداری.

برای جدی نوشتن من ، همه چیز مهیاست. حتی خانه ای در شمال . با تراسی رو به شالیزار و جنگل و هوای نم. حتی محبوب اش هم به اندازه ی کافی محاب شده که تنها راه زنده ماندنش نوشتن است.  اما یک چیز نیست. یک چیز بزرگ. فقدان عظیم. جوهری در قلم.  کسی که موقع نوشتن گریه هایم را ببیند.  خدا کند .....

 بگذریم.  آها داشتم چی برایت می گفتم ، ....این. اینکه چقدر امیدم قطع شده که روزی شما به ایران بیایید و ما شما را ببینیم.

خداحافظ. پاییز 89.".

.

    وحشت کرده ام از اینکه نداند او را هیچوقت به اندازه ی کلمه هایی که برایش نوشته ام ، دوست نداشته ام. دلم می خواهد دهانم را باز کنم و تمام حرفهای گفته ام را از آغاز تا این آخر ببلعم.  کاش می توانست بفهمد چه واکنشی به حس من درست است. دیگر فارسی می نویسد. بنابر این همه اش را می فهمم. بچگانه و ابتدایی بودنش را. فاصله گرفتن تا این حد از زبان مادری را.  بلای  اینکه کسی را گرم و امیدوار کنم را خوب می فهمم. تکرار بد ، به جا و نا به جای این واژه را.  از بکارگیری این استعداد عجیبم می ترسم. وابسته کردن کسی به خودم و به یک باره بند پاره کردن. همیشه بیش از اندازه اش را مخفی کرده ام. مثل کف از روی برنج در حال جوش ، جمع اش کرده ام و دورش ریخته ام.  حرف های واکنشی سرد و یخی.  نوشته ام را دوباره می خوانم. زیر تمام فعل های بعید و گذشته خط می کشم. خواب  و رویا را بولد می کنم. بعد دیلیت.  از متن هیچ نمی ماند. هیچ هیچ. ته مانده چسب عکس برگردانی روی صفحه که روزی علامت صد آفرین بود. کاش می دانست من فقط یک سفر می خواهم. به یادآوری دیروز. به سرزمینی که نشناسم. به حسی که تجربه اش نکرده باشم. به آتشی که نور داشته باشد و امنیت و گرما. پتویی بیندازم روی کولم ، بلرزم و تاریکی و  گرگ  بغل کنم.  کاش می فهمید آقای دیروز یعنی چی ؟  کاش می فهمید آنچه من را سر حال می کند فقط نوشتن دوست داشتن است و نه واقعا دوست داشتن.  خواهش من از او همیشه و همیشه حضور بوده. مخاطب. تماشاچی. بازیگری درخور. اینکه بنشیند آنطرف متن و با طنابی که من در هوا می پیچانم بازی کند. نمی داند نوشتن ام را ادامه نمی دهم. نفهمیده پاسخ من به تلنگری که زده موقتی است . بزودی از این یک صفحه ی سرد و عبوس و مرور  بر می گردم به همان خداحافظی. هرگز به سراغ بایگانی آنچه نوشته ام نمی روم. اصلا چرا برگردم. بر گشته ام. به جای خوبی رسیده ام. بی حرفی.خیره گی. به نه گریه کردن. به نه شاد بود. به نه دوست داشتن. به نه نیاز داشتن. اینجا ، اینجا که ایستاده ام دیوار های بلندی دارد. با تنها یک پنجره

به سمت زنی که می خواهد ببینم اش.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:19  توسط محبوب  | 

مه آندر


     "یکی ها"   آب اند. برای همین  شره می شوند. انگار اولش عجله داشته باشند. هی فرو رفته باشند.  بر آمده باشند.  صدایشان کنی مه آندر (+) ، روبرگردانند  طرف ات .  برسند سیل می شوند. پاگیر. گم می شود آب شان توی خاک رس تن.

قبل آن باید گوش شان داد. صدایشان بس است. چاه است . نم و کبوتر و باد و درخت و تاریک. موقع درست پیدا کردن شان،  وقت زیادی یِ سکوت است. تشنگی . دست ها را روی چشم سایبون کردن و  برهوت دور تا دور را پاییدن. وقت نیست شدن قافله است.  جدایی از همراه.  تاول پاهای زخم،  سرفه ی گلوی خشک.  همان  موقع  که باید تور را و سبد را و قلاب را و کرم خاکی طعمه و حقه ی حقیر  را گوشه ای پرت کرد. سرتا پا سراسیمه شد.  شیرجه زد . افتاد و بلند شد به سمت اش دوید. نشست . استراحت کرد. بعد  نرم نشان داد :

"ببین به خاطر تو  به دسته ی موهایم حریر سبز بسته ام .  به دور گوشت ترد و نرم بازوی راستم روبانی زرد.   برایت پیراهنی  تن کرده ام  از زیر گل های  نازک اش ، براقی پولک ها و بازی دهن ماهی ام پیدا."

  رفت رفت تا کنار ه ی کم عمق و نرم ترین خاک ساحل اش.  از پیرهن هم، آهسته بره_نه تر شدن . نه اما لخ_ـت تر.  لنگر انداخت  با  پیچ طناب  دو دست  رنگی،  به دور شانه ی پهن و سخت  اسکله ی سمت راست اش.   پهلو گرفت.  به گل نشست.  اول اش خشک خشک.  پچ پچ کرد.  نت آغاز آواز (+)  را یله ، بی لکنت و صبور  ساز کرد.  خفیف لرزید . از کناره ی خاک ضربه زد به کناره ی آب. بعد  تماشاچی شد. فقط گوش داد. به صدای لالایی گذشتن اش از لای و روی سنگ ریزه ها.  وادارش کرد قصه بگوید. راوی اول شخص شود از دیروزش.  لرزیدن برف تا خمیازه کشیدن زیر آفتاب. پایین آمدن اش  از کوه ، پیچیدن اش به دور قوزک پای گوزن غریبه.

اینکه اقرار کند وقتی که نیست هم از آوند تا شاخه قایم شده و بوی تند تنش مزه ی نعنای بنفش وحشی می دهد.

 

 نپرسیده ، بی اجازه اش جرات پیدا کنی  دست بزنی  به خنکی برآمده ی تن اش که از عبور روی تخته سنگ یا گودال پر آبی میان دو دیواره ی گیر افتاده ، ساخته شده.  از پهلویش دراز کشیده ، جا به جا شدن ، طاقباز، وعلامتی برای شروع بازی.  یواشکی برهنه ی پای چپ تا مچ را فرو بردن در خنکی و خیسی  انتهایی ترین ساحل دریاچه اش. فرستادن موج داغی تب پیشانی و شکم به ته ته پنج انگشتی که دارند دایره می سازند روی پایش از نوازش و نیشگون. دست ها را بی خبر از گناه پای چپ، زیر سر ضربدر کردن و سینه را صاف کردن و گفتن: "  تو که چشمات خیلی قشنگه. رنگ چشمات خیلی عجیبه."

به "می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم تو پروندم رفتش . می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟ "  که رسیدن علامت سوال را  رعشه ای کردن مارپیج  از شانه شروع ، ادامه اش دادن   در میانه و تمام کردن اش در تکان ترین  غمزه ی کمر. سر بزنگاه و گردنه هم  با سختی نوک شانه و آستخوان آرنج ضربه زدن به آبشار گوشه ای تن اش.  بیدارش کردن از به خواب زدن. دوباره پرسیدن"

 " می دونستی که همیشه تو تمام لحظه هامی . می دونستی یا نه؟"

بر که می گردد آنکه نگاهش اینهمه عجیبه تا بگوید  آره یا نه ، وقت خر شدن ،جفتک انداختن است. چهار دست و پا  روی موج هایش سوار شدن. پوزه  صورت توی آب  تن اش بردن و  بالذت هورت کشیدن. نترسیدن از زخم ، قافله ، چاه ، گم.  به پشت خوابیدن ، تاختن قایق روی رود . پاروی زرد و بادبان حریر سبز در هوا تکان دادن . جلو رفتن به نیت غرق. شکستگی استخوان در هجوم فشار  آب.  نفس تنگی  و سنگینی تن. خرس شدن و ماهی خوردن.  تا دوباره بلند شدن و در خلسه ی آفتابی، پوست را  از نو تکاندن. به شش ماهه قطب سرد و تاریکی دیگر خزیدن.

 

 آ آ آ آ آ ....... آ آ آ آ آ آ........... آ آ آ آ ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 13:50  توسط محبوب  | 

نم نم بارون امشب

 

     رفتن ، تمام شدن ، نیمه کاره ول شدن ، سقوط ، گم کردن ، کات ، میل یا اجبار به فراموشی ، باختن ، جدایی ، دیگر هرگز ندیدن ، از یاد رفتن و بردن ، گذشتن .... و اینهمه فعل های دیگر که نمی نویسم اش را صبر می کنم. اما تحمل یک چیز از توان ام خارج است.  که مزه ی خوبی می داد تا وقتی بود. غم نیستی اش از اندازه ی دلم بزرگتر است. و آن اینکه آن صدایی که با بو و صدای باران خبرم می کرد. عادتم داده بود به جمله های خبری ساده اش. که  آن طرف پنجره ، پشت دیوار ، که سقف ، آسمان ، شب ، بو ، گوش ، خاک ،  خیس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 0:45  توسط محبوب  | 

سمت شلوغی ام

آدم ها خالی به سراغم نمی آیند.

او(+)  که آمد ، یک پنجره داشت بالاتر از صندلی های پلاستیکی .روی آن می نشستیم. نگاه سربالایمان  گیلاس های درشتی داشت به سمت پنجره.  پنجره به سمت دور افتاده ی حیاط بود. بی اینکه آدمی بگذرد . فقط باغبان و سرک هایی بی وقت آدم های دلگیر طبقات.  انبوه درخت و علف های هرز پای درخت،  باقی مانده از بهار.  لابلایش صدای گنجشک بود و گربه.  از دالان تتگ و تاریک بلافاصله بعد از حیاط شمالی که می گذشتیم به  اتاق ززیر زمین، به پشت میز نشستن اش می رسیدیم. از حتی یک کلمه حرف هایش نمی شد گذشت.  همه اش توی هفت جلد دفترچه ای بایگانی است  صفحاتش پر از اسم و عقیده ی آدم های  درشت.  با استادی ما را میان قفسه های دور تا دور اتاقش به تله می انداخت. تا شعر می گفتیم یا قصه ، چشم های خاکستر اش را به جانمان می دوخت .  سکوت اش را می شکست  . ما را با نام تازه صدا می کرد.

    آن یکی (+)  که آمد ، دهان اش کج  خوش فرم  ، خود خود ماهی بود از بس نفس اش و دوست داشتن اش ماندنی.  چشم های قشنگ دیدن توی صورتش بودو برف و دلشوره. محمد بود تا گم اش کنم دستش را دراز می کرد برای گرفتن شعرم توی مشت اش. هستی صدایش می کردم و قصر جوابم را می داد.

    پروشات (+) را با نام اش می نویسم که  سیاه چشم ترین دختری بود که از یادم نمی رود. موهایش فر درشتی بود و انحنا های تن اش آن طرف مساوی کلمه و ترکیب های تازه ی زن (+).  صدایش زنگ داشت و دامن اش گل های خوش رنگ.

آدم ها با خودشان کلمه می آورند و بو و طعم.  بعضی ها (+) شیراز می آورند و باغ ارم . ریتم تند دویدنی  به سمت سراشیب جمله .  هوش و هوس خرگوش و شیرینی هویج کوهی.

 یکی  ها هم  که نمی گویم  جهنم کدام دره اند ،  فریب و ارزان و نبوغpx.  آخرش  هم بوی کپک مانده ی  قرض می دهند و  صفرهای بینهایت جلوی اسکناس.

  آن یکی  (+) که شب است و گریه و نارنجی و جزیره و گرم و ددریایی خیلی دور. نقاشی و عکس است و خط هایی که جای دوستت دارم می نشیند.

 ترس و دلهره و فرار هم هستند. منظورم آن یکی  (+) است که می رود دستهایش را برای خنثی کردن مین در دشتهای ایلام شهید کند.

   نادر ترینشان (+) یک درخت توت است برایم. سر چهار راه بهشهر ، آبان. یک عالمه صفحه ی نوشتن است به زبان خودش که بیگانه ام شده.  من می نوشتم از دستی که او دور کمر قلم حلقه کرده بود.

 آدم ها ، آدم ها یی هم هست (+) که  بوی بد می دهد. توهم. تلخ.  ته بادام زخم. نت بی ربط روی آهنگ روز های خوش زندگی.

بعضی (+) خاطره ی خوردن  برنج دم کشیده هستند با برش های  نمک زده گوجه های سرخ فرنگی در کنار سفره ای کنار راه های  سبز.  شب ستاره ی گوگد هستند و تجربه ی  از یک بشقاب غذا خوردن. تنها آدم از پله بالا بردنم هستند تا بلندی های فنا خسرو. با هم قدم زدن هستند و میوه های کاج را جمع کردن.  آدم  خداحافظی ناگهانی هستند به وقت گیر افتادن در دام روز مره گی.

      آن یکی ، آن یکی  (+) که جایش توی قصه های پیک دبستان است که نمی خواندمش تا تمام نشود لذت بودنش. توی نوشتن اش لذت خون است به وقت قاعده گی. بالغ می کند سینه و شکم را. بارور می کند فرم نوشتن اش  خواننده را ، از شر عقیم شدن از معنی. 

    بعضی ها ، بعضی های خوب دیگرم  (+) یک جایی هستند همین حوالی. فقط در اسم. در صدای کم. ناگهانی. یک دعوت همیشگی در ساعت قبل از رفتن. شبیه بیای دلنشینی هستند به سمت خلوتی که یک میز کوتاه دارد و نشستنی  دو نفره ، دو طرف اش روی بالش زمین. سرخ هستند و تلخ و طنابی که قرار است  لنگر بیندازد تا ته حنجره. گریه ی زیاد هستند و اعتراف به کودکی. به پر رنگی مداد های خوش هستند برای آبی و سبز و زرد کردن طرح های  سیاه قلم  خیال های گم شده  با فاصله است تیک و تاک ساعت شان از بس جا مانده اند در گذشته ی دختری که بیست سالگی اش خواب داشت. اسب و مردی که کم حرف می زند. خوب گوش می کند و ساز می زند روی عرشه ی کشتی ای که نمی خواباندش. بیدار می ماند تا صبحی که باد صدایش می کند. از آن بهتر بلد است چطور زمین بخورد از اسبی که لاابالی اش زین کرده  برای سواری  دختری که دوستش دارد.

    و این یکی (+)  که نیست اش نمی شود کرد  از بس  سیخ تیز چشم های فرو رونده اش می رود تا گوشت و موهای بافته اش تا شانه. زنی که مادرم می کند و معشوقم  در هر بار دیدنش نوزادی روی دستم می ماند از نطفه ای که می کارد در دلم.

آدم ها ، آدم ها ....  چه شهر شلوغی دارد این صفحه ای که شناسنامه ی خیلی ها  از اهالی اش هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:14  توسط محبوب  | 

تکه ی عصر

         حالا تو صدا داری. صدای عصر هم. کنار صدای شب.  می تونی بخندی. وقتی که اصلا خنده گم و گور باشه.  عجیب.  پر حنجره. باد که توی لوله ی گرم بخاری زمستون می پیچه. توی حیاط راه بری ، کلمه هات تلخ بشه از سیگار تازه ای که وسط های حرف روشن کرده ای. می تونم این صدا را بچسبونم به پاهایی که از یک کوچه ی باریک گذرم داد. بالاترم برد از زمین تا صد بیستمین پله. تکیه ام داد به دیوار و به خسته گی صورتم دست کشید. چتری های بی وقت موی ریخته روی  پیشانی ارا زیر روسری پنهان کرد.  بردم تا به یک سوم راه رسیدن به خانه ی قدیم اش. گفت که فناخسرو و میدان تجریش برف های سنگینی و کلاغ های سیاهی دارد.  این را از وقتی فهمیده که از پشت پنجره به قصه ی کلاغ ها و اردک های زندگی من گوش می داده.  گفت اگر طاقت بیاورم ،  بروم ، تا  سیصدمین پله  نفس کم نیاورم خانه اش دیده می شود. تنهایی و پرت افتادگی اتاق زیر شیروانی مردیِ  آن روز هایش.

         برمی گردم به تو. که تازه ای.  خامه ی صدایت هنوز شور است و پر چرب و اشتهای سفره ی صبح زود . اینکه حالا تو صدا ی نو داری و صورت (های) قدیم. از همه جور صورتی که دوست دارم روی دماغ و چشم و پیشانی ات . موهایت  و مهربانی ات هم  از آدم دوست داشتنی تری.  گوش ها و گردن ات از شکارچی همیشه به دنبال زن گوزن ام.  دندان هایت هم از جنس خون و ولع  همان مرد گرسنه ی صیاد عاشق بدوی ام.  شعر هایت ، شراب ات، آرامش ، دعوت  و گرمی تن ات هم از شاعر ترین آدم ساکتی که می شناسم.  توت ، توت ، مزه ی توت چیده با بلوط وحشی توی دست هایت هم از جنس ایلام ترین تبعیدی که دوستش دارم.  اما دوری ات ، خیلی دور ، تا ابد از نزدیک ندیدنت  از جنس خودت ، نادر ، کم ، نایاب. به فاصله ی صندلی چسبیده به دیوار خیال ام تا آغوش همیشه خالی ام از تو. 

    دیروز تو مزه ی تنهایی عصر بودی.  عصر، تو ی چشم های زیر ابروهای پُرت شنیدنی بود. قدرت داشتی و الفبا و  آهنگ. بیدارت کردم. از خوابی که بی موقع رفته بود ، سرزده برگشته بود. صدایت را و کلمه های پست سر هم ات را چسباندم  به آن نیم تنه ای که از توی سایه برایم چایی تلخ می ریزد. برایت مو خواهم گذاشت و شانه. برای دوطرف شانه ات بینهایت عشق دارم و پَر و بوسه. برایت قصه دارم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:14  توسط محبوب  | 

اولین نشانه

باید دوباره یادم بیاید چطور بارون رو بی آنکه خبرم کنی ، میان رعد و برق اش بیدارم کنی ، در سکوت و تلخی مزه مزه کردن یک عصر کشدار تجربه کنم.

غصه نخور. من حتما یادم می آیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 0:24  توسط محبوب  | 

بغ بغ

 

   کارم شده در جلسات موضوع را سخت می کنم. آنقدر از زوایای مختلف تحلیل می کنم که دست آخر نفس حاضران ببرد و اصلا فکر کنند چه غلطی کرده اند اعلام نیاز کرده اند. بعد به آرامی زمان عقب نشینی را تشخیص می دهم. درست در زمانی که همه متفق القول حاضر شده اند نیاز مندی را فعلا از دستور کار خارج کنند ، به آرامی سناریو های لایت را عرضه می کنم. راه های ساده. اقدامات قابل انجام. کار را می شکنم. می زنم توی سر پیچیدگی که دو بخش دارد. یک بخش که ناشی از ابهام اولیه ی طرح است و اینکه موضوع سر دستی اعلام شده و پیچیذه گی دوم که خودم به آن سنجاق کرده ام.  کم کم صورت ها یشان بشاش می شود. لبخند می زنند و به آبدارچی می گویند فجان های چای تلخ را ببرد و نسکافه بیاورد. حتی گاهی شکلات هم تعارف می کنند. هیچ کدامشان دقت نمی کنند و یا نمی پرسند چرا این کار نشدنی یک دفعه شدنی شد. بماند که در موضع اجرا هم رفتارم دست کمی از مرحله ی تحلیل ندارد. گاهی می گذارم ذینفعان دنبال توپ های هم بدوند. دروازه شان را گم کنند و در مورد هم خطا کنند. سوتم را کناری می گذارم و در زیر سایبان دستهایم داوری را به خواب می سپارم. ترجیح می دهم کار به دقیقه ی نود و وقت اضافه برسد. پنالتی ها را می شمرم و درست در پایان وقت اضافه راه حل برنده گی و بازنده گی را توی دهانشان می گذارم. علل تاخیر پروژه را طوری تقسیم می کنم که به مساوات به کارفرما و ناظر و پیمانکار برسد. و قضیه به خوبی و خوشی تمام شود.

من اینطور نبودم. اینچنین دنیای علاف و آشفته مطلوبم نبود. اما واقعیت اینست که دارم انتقام می گیرم. از خودم بیشتر از همه. از این خودی که دقت و عدالت بالاترین سرگرمی و لذتش بود. حالا این را تا بتوانم به تعویق می اندازم. حقیقت اینست که حال بدی دارم. یکسال است قصه ننوشته ام. نمی دانم و می دانم چرا. واقعیت سخت تر از آن بود که خیال و عشق رانده شده از قلب هایمان را به این سرعت به جای اولش برگرداند.انگار افتاده ایم ته چاه آبی خشک. سایه های طناب و برادرانی که یوسف کشند.  گاهی از خواب می پرم و می بینم توی خواب نیمه کاره ام قصه ای بوده. فقط از این دنده به آن دنده می شوم و دریغ از یک خط نوشته. حالم بد است و این حال بد حتما اسمی دارد. دکتر نمی روم چون نمی خواهم از کارم سر در بیاورد. از آخرین باری که صورت سرد و بی روح آن خانم دکتر از احتمال وضعیتم مثل یک سنگ حرف زد ، دیگر سراغ هیچ درمانی نرفتم. همه اش را گذاشته ام به عهده ی سیستم ایمنی و توانایی های بدنم. گذاشته ام اعضا و جوارحم بی داور به هم گل بزنند. آفساید و خطا کنند. من کناری خوابیده ام و قصد هم ندارم هیچ بازیکن خطاکاری را بیرون کنم و یا برعکس مدال شجاعت به هیچ عضوی از اجزای بدنم بدهم. می دانم نباید به این زودی به این نقطه ی تن ای می رسیدم. اما رسیده ام. اینها تقاص گناهی است که هرگز نکرده ام. زنده به گور شدن قرن بیست و بیست و یکمی. چه فایده که بنویسمش. فکر هیچکس با نوشتن من تغییر نخواهد کرد. باید زمان همه چیز را درست کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 21:49  توسط محبوب  | 

راوی

 

    می دونم اگر خبر دار بشم از ایران رفته ای به هم میریزم. اگر بفهمم مرده ای ، حالا چه با دار ، چه با سم ، چه در خواب نمی تونم نفس بکشم. تکه ی بزرگی از خودم را گم خواهم کرد. اگر گم هم بشوی کمتر از این که گفتم نمی شود. روز و شبم می شوی تا دوباره شماره ی تماس ات توی دفترم باشد و نشانی خانه ات را بدانم کجا.

     واقعیت اینست که من تو را خیلی دیده ام. در فاصله های دیدن ، ندیدن های طولانی هم پیش آمده. تو آدم تلفن نیستی. اما اقرار کرده ای و باور کرده ام که در باره ی من مغرور نیستی. اینکه تو خبر گیرنده حال من هستی را به هر که بگویی شاخ در می آورد. برایت عزیزم و این را از اولین روزی که سر راهت سبز شدم فهمیدم. چیزی در من است که تو یا فاقد آنی ، یا گم اش کرده ای یا به تاراجش داده ای. بار ها اقرار کرده ای به تو می گویند بهترین نویسنده ی زن معاصر ، چون من،  حرفه ای کار نکرده ام. همه ی حرفت را باور نکرده ام اما می دانم با کسی تعارف نداری. تو در خودت بسیار دنبال دختر بی هوس درون من گشته ای و من در بیرون از خودم دنبال زن هوسبازی مثل تو. تو برای زندگی ای که این روز ها در حسرتش می سوزی، برای آرامش ، بهشت،   به "من" ای  احتیاج داشته ای که نداشته ای و من برای نوشتن ، برای عالی نوشتن به "تو" یی که ترسیده ام و هرگز امکان بودنش را نداشته ام.

         می دانی من هم بارها مثل تو به خودم ، به محبوبم احتیاج داشته ام. به اینکه بیایم خانه ات. آینه شوم روبروی صورت خوش رنگت. نگاهت کنم و عمیقا گوش ات دهم. انگار تو بشوی تجسم آن زن ایده آلی که می خواهم کالبدش را بدزدم تا روح عزیزم  را توی جسمش بتبانم و به خدا بگویم  آها ا ا ا ا ا  . ببین به این می گویند چفت و بست  درست. در و تخته .  دلم پر زده برای نشستن روی مبل های تابه تا و مندرس خانه ات. به نگاه کردن به اندام موزون و دست های کشیده ی لرزانت.  به مکیدن و بیرون دادن دود سیگار از لابلای آن لبهای قشنگی که همیشه از ضعف خیس عرق است. با بوی گلی که همیشه آغشته به پوست گردنت  هست. به چشم هایت که دیگر برق سی سالگی اش را ندارد. به حرف هایی که می زنی و سیر نمی شوم از نت برداشتن از بهترین جمله هایت. هنوز عاشق مرور کردن خانه ی کوچک ات هستم. بوی آشپزخانه و چایی تازه دم. خرماهای دو ردیف چیده شده توی ظرفی قدیمی و بیسکوئیت های توی آن صندوقچه. دلم بار ها تنگ می شود برای گردن بند های بدل ات که از آن گلدان قدیمی آویز می کنی و عکس های تو و پسرت روی حصیر. آه زن عزیز من. من اگر سلام تو هر از چندگاهی نباشد و آغوشت که وقتی می آیم خانه ات من را می چسباند به خودش و تق تق می زند به پشتم و اقرار می کند عزیزم عزیزم عزیزش هستم ، دق می کنم شیوایم. نازنینم.   نصف بیشتر لباس های دوست داشتنی ام بوی میهمانی های  خانه ی تو را می دهد. گیره های سبز سرم که با آن دو رشته ی موهای بافته ام را می بستم . تو که نباشی موهای تا شانه به چه دردم می خورد. و آن بلوز مخمل یشمی و گردنبند های زیبایی که به هوای خانه ی تو می خریدم. تو که نور های خانه ات کم بود و آفتاب پنجره اش همیشه اریپ. تو که دیوار های سوئیت محقرت را زیر نفیس ترین نقاشی های دوستانت پنهان می کردی. تو که همیشه دعوتم می کردی همه که می روند من تا صبح پیش تو بمانم تا از قصه ای برایم بگویی که با اینهه قصه نوشتن ، هنوز هم ننوشتی اش. و من هیچ نمی گفتم و راننده ی آژانس که زنگ خانه ات را می زد می فهمیدی هرگز  هیچ شبی پیش تو نمی مانم. من طاقتم برای دیدن تو چند ساعت است و بس. پرم می کنی. بیشتر از آن حالم بد می شود. تهوع می گیرم و سر گیجه. ویار تنهایی می کنم. من وقتی دوست داشتن یادم می آید باید تنها بشوم. زیاد دیدن حالم را خراب می کند. باید به اندازه همدیگر را ببینیم. آنقدر آشنا شویم که به همان اندازه غریبه.

    زن سخنگوی زندگی ام ، شیوای من ، اگر تو نباشی که من عشق بیست و پنج سالگی به آن مرد را گم می کنم. شاعرانگی سی سالگی ام  و حتی سکوت این روز های لعنتی. اما فقط برایم بگو چرا از جواب دادن به تلفن هایت طفره می روم. چرا هر وقت خیلی هستی من فرار می کنم. چرا هر وقت به با من بودن احتیاج داری و این را به زبان می آوری ، من گم می شوم. چرا وقتی در حضورت هستم با جماعت شاگرد ها و دوستانت از تو دورم. اما دو نفره که می شویم برق چشم هایت و لرزش دست هایت بیشتر می شود و برایم از راز هایی می گویی که دیگران نمی دانند. تو چرا "از من گفته شدن " را در خلال حرفهایم نمی شنوی. با اینکه مرا حدس می زنی وپیشگویی می کنی. چرا همیشه از تو جمله ای یا کلمه ای یا صدایی ته ذهن ام می ماسد که نمی گذارد تا چند ماه و گاهی چند سال به تو نزدیک شوم.  ببین من دارم جواب هایم را از تو سوال می کنم. تو که انگار دوربینی کنار دریچه ی بسته ی زن درون من هستی. 

    احتمالا تو مست بودی که آن شب  آن ماجرا را برایم گفتی. هر چه بود آن شب باید با کسی حرف می زدی. چه کسی بهتر از من که بریده از  ارتباط های زنجیره ای ، راز های تو را همیشه توی سینه اش حبس می کند. اما شیوای من،  از عشق های کسی هم شنیدن شانه ی سخت می خواهد حتی گاهی بیشتر ماجرای همدردی عزا. و تو چقدر از این سنگینی را به دوش من گذاشته ای. همیشه. شنیدن نام مردی دیگر از تو بعلاوه ی همه آنها که حدس می زدم بوده اند، از طاقت من دور است. این را بفهم شهرزاد قصه گو. برای منی که همزاد او ی اویی شدم که تو نوشته  ای "وقتی او را که د.یدم زیبا شد.م "، سخت است روایت قصه هایی را شنیدن که تو تویش فقط معشوقه ای و بس. دانستن اینکه بیشتر مرد های پر آوازه ی شهر ، سلطانی هستند که پا بدهد دستی به سر و روی راوی هزار و یک شب می کشند حالم را بد می کند.  برای من فقط از آن آهو بگو و از کارور و همینگوی. برای من از مادر بگو و زخم و سپهر. من را یک شب دیگر از توی اتاقت بلند کن. ببر پشت آن پنجره همسایه بغلی ات در آن ساختمان بزرگ شهرک غرب.  به دیدن یواشکی از لای درزهای پرده و پنجره ی اتاق و سرسرای  آن زن تنهایی که میان آن مبل های مجلل قدیمی و تلویزیون خدا اینچ و گلدان ها و پرده های عتیق و کتابخانه ی خاک گرفته تا ابد منتظر بود. دوباره توی گوشهایم بگو قصه از این جا آغاز می شود. نامم را با همان صدای زنگ دارت صدا کن. مثل آن وقت ها به من زنگ بزن که شعرت را برای اولین بار برایم بخوانی و نه بخواهی من شنونده ی اول و آخر آخرین اتفاق مهیج زندگی ات باشم که بداند تو نطفه ی مشهور ترین مرد شهر رامال خودت کرده ای. مردی که وقتی یادم می آید بهترین فیلم امسال را از او دیده ام نمی دانستم .... بگذریم. هنوز عادت ندارم حرف بزنم. حتی وقتی سرم را توی یقه پنهان کرده باشم.

    دلم می خواهد مریمم باشی. می خواهم طاقت بیاورم و مثل آن سالها در جمع آن زنهای پر مدعای عالمی که به عشق ها و زیبایی  تو حسودی می کردند سرم را بالا بگیرم و آنقدر در همهمه ی آنها ساکت باشم که خفه شوند و از وراجی بی جایشان در باره ی تو از من معذرت بخواهند. من باید باور کنم تو را فقط انگور و قلم از پا در می آورد. می روم تا شعرهایت را بخوانم. دلم تنگ راوی زن آن قصه هاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 21:52  توسط محبوب  | 

نه

 من

 عقب افتادم

و حالا آنکه باید دوستم داشته باشد ، از من بسیار جوان تر است.

من ساکت بودم

و حالا گوش اوویی که به وقت گفتن ام سنگین بود ، از من بسیار کرتر است.

من عاشق مانده ام

و حالا زخم قلب آنها که ندیده برایم می تپید

در انجماد گوری، گمنام مرده است.

من جامانده ام

از روزی که تب 

موقع رفتن

 رد پای لنگ اش را بر پیشانی راست تنم جاگذاشت.

من آسوده نشسته ام

در همان و همین ایستگاهی که برایم نفس تازه کردن بود ، خستگی تکاندن ، دست خداحافظی چرخاندن

برای تو اما

رسیدن ، سوار شدن برای مقصدی دیگر

 

 

حالا که دعوتم می کنی به ضیافت

به پیراهن

 خنده

 نوش

شعر

عشق

به پچ پچ نام ام در تنگ گوش،

عقب افتاده ِ ساکتِ  عاشق ِ  جاماندهِ  نشسته ی میهمان

هست

بی آنکه "من" .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 18:22  توسط محبوب  |